امروز در کلاس تفسیر درسگفتارهای ماکیاولی برای اولین بار سید جواد طباطبایی را دیدم. به تند و تیزی مصاحبه هایش نبود.می گفت چشمم مشکل پیدا کرده یکی را دوتا و گاهی سه تا می بینم. دلم به درد آمد. یکی از صدها متفکری که در این سال ها سعی کردیم دق مرگشان کنیم و هنوز نفس می کشند.
این نوشته امین بزرگیان بسیار تامل برانگیز است:
"کنار اومدن با پیشرفت جاهایی که با هواپیما یک ساعت بیشتر راه نیست، سخت است. برج های دوبی ما را تحقیر می کند وما نژاد دارندگانش را. داستان ابو موسی از یک طرف راوی اعتماد به نفس سیاسی عرب ها و از سویی دیگر آخرین چیزی است که دولت می تواند ملت را به خودش پیوند بزند. حس تحقیر ملی برای جبران شدن، مستعد آفرینش فاجعه است."
رضاقلى ميرزا، نوه فتحعليشاه، در سفرنامه اش مىنويسد «در ضيافتى در لندن وقتى خانمها يك به يك گريبان ما را به جهت رقص مىگرفتند قسم ها مىخورديم كه ما را وقوفى در رقص نيست. عجز و لابه چند كرده تا از ما مى گذشتند و تا به حال، الحمدلله رقاصى نكرده ايم، بعد از اين خداوند عالم حفظ فرمايد.»
وصف حال ماست البته به آینده چندان مطمئن نیستم.
فضای مجازی پر شده از خبر تیزر جدید بانک ملت که از موزیک ویدئو تازه جنیفر لوپز کپی شده است. اهالی اینترنت نوشته اند: کپی برداری ناشیانه! ایرانی ها از اونور آبی ها، وقتی بانک ملت جنیفر لوپز میشود، سوتی بانک ملت و ....
این نوشته از دکتر یوسف اباذری در نقد دیدگاه های دکتر کچوییان (مشتی از خروار هواداران بومی سازی) در مهرنامه آورده شده است. بخوانید که ثواب دارد.
سال نو را به همگی دوستان شادباش می گویم با آرزوی کامیابی و توانگری
کتاب این روزها، راه بردگی، اثر فردریش فون هایک، کتابی که حتما باید خواند
این روزها کتاب narrative methods in organizational and communication research اثر David Boje را می خوانم که رویکرد تازه، دستکم برای من، به علوم اجتماعی را پیشنهاد می دهد. دوستانی که به دنبال نقد روایت های تثبیت شده از پدیده های اجتماعی هستند، این کتاب را خواندنی خواهند یافت.
یادم می آید که چند موقع قبل در رسانه های ضدانقلاب اعلام شد که آقای خاوری یکی از متهمین اصلی اختلاس کبیر خانه چند میلیون دلاری خود را به قیمت یک یا دو دلار به دخترش منتقل کرده است تا از مالیات فرار کرده باشد. این واقعیت من رو یاد یک داستان دیگری انداخت که شنیدنش خالی از لطف نیست...
داستانی معروف هست که: روزی مریضی با حالتی درمانده نزد طبیب رفت و به او گفت که بیماری عجیبی به جانش افتاده و هر جای بدنش را که فشار میدهد دردی عظیم و جانکاه او را فرامیگیرد...
امشب از سر کنجکاوی کتاب ادبیات فارسی اول دبیرستان را تورقی کردم. درسی با نام حاکم و فراشان دارد؛ نمی دانم چرا هنگام خواندنش تصور کردم که حال و روز این روزهایم است که خودم آن را نوشته ام!!!...